ادبي
در سپيده دم اشـراق مردی با ابرواني از شکوه و شانه هايي از هيبت و با پيشانی خدايي برخاست و نام او بر تارک سينه ها روييد و قلب ها بوی بلوغ شقايق ها را از امتداد گريبان او بوييد. سلام ! سلام بر تو اي بزرگ کرامت پروردگار! که از هر بذر محبتت سنبله عشقی روييد . ای خيزشگاه روحاني ترين نسيم ها ! تو ترانه هاي خفته در وجودها را رنگين کمان کردی. ای صلابت و صدای گلدسته های عشق ! در عـزای تو آن قدر گريستيم که در بستر ديدگانمان سنبل روييد وبر کرانه دست هايمان گل های آذرخش آسمانيـــان آب شد . ای پرچم فتوت و پاکبازي ! ای باغبان باغستان اسلام ناب محمدی (ص) و ای زيباترين اندوه قصرهای انديشه ! باران و خاکستر نوحه مي خوانند و عاشوراييـان را به عزا نشسته اند در اين عصر اشکبــــار و در اين دردآلوده هراسنــــاک اگر عشق رخصت دهد در وصف تو از ديدگانم خون بريزم . ای حسيـــــن ای پاره تن رسول ســــــــــلام بر تو و سرزمين لاله رنگ کربلايت برمشق مروتت که در مکتب مردانگيت به ما آموختي. شدبرملا به پیش کسان ناتوانیم نقش برآب شد همـــــه امیدواریم ازحدگذشت جور تو ای گل ترحمی پاداش من نه این بود از باغبانیم عمروجوانیم همه بیهوده گشت طی دیگرزعشق وشوروجوانـی فراریم هرشب درانتظارتوچشمان من به در تا کی قدم نهی تو برین میهمانیم بس بی وفایی از تو بدیدم که دیگرم نادم زدیدن تو و این آشنـــــــاییم وزبس که در فراق تو شب ها گریستم قلب فلک بسوخت از این بیقراریم معصوم بگو نصیب من از عشق گشته است رنج فراوان و شهرت بی بندوباریم نه به لب نوای شوقی نه تبسم از نگاری نه به قلب من امیدی نه جوانــی و نویدی نه به زندگـی صفــایی نه طراوت بهاری نه به چشم بسته خوابی نه سروش ونی سرابی نه به جام دل شـــرابی نه امیدی از نگاری نه زآشنا وفایی نه محبت و جفـــــایی نه به زخم دل شفایی نه به جان دگر قراری نه زهستیم نشانی نه به لب دگر فغانـی نه بلا نه هم زبانی نه به دل امیــــــــــد یاری دلت ای صنم بنازم که دل مرا شکستی به خزان کشیدی عمرم نه گلم به مرغزاری نور نقاش دل پنجره هاست می کشد رنگ سحر بر دل شب می برد از تن بيمار جهان تندر شب وسحر حادثه ای نقره ای است روشن و پر نوراست می چکد چشم خداروی زمين گل لبخند زمين ناز ترين صبح وسرمايه نور چشمه ای رو به وفور آسمانی آبی روز خوبی در پيش وشبي بي تشويش کاش در اين تپش معجزه گون به همان شيوه که نور بر سر پنجره ها دست نوازش بکشد دل ما نيز شود پيرو راه خورشيد روی هر قلب زندرنگ اميد کاش اين گونه شود و هر آن کس که زده خيمه به شب با شب تيره از اين خاک به تبعيد رود کاش اين گونه شود کاش اين گونه شود مشك ختن برگردلب يارم خطي چو ترن باشد برجبهه دلــــدارم آموده پرن باشــد درلعل لبش شكر در خال و خطش عبهر آن يك بدهد عنبر ديگر چو ثمـــــن باشد در زلف و رخش آيات در سرو قدش ايما در چشم گهر بارش هرگونه فتن ياشد آن گيسوي مشكينش وآن طره پرچينش وآن جعدنگارينش پر مشك ختن باشد آويخته موي او برعارض روي او پيوستگي ابروش چون جان وتن باشد مژگان دو چشمانش بر چشم من مضطر چون بارش تير آيد هر يك چو سمن باشد آن دم كه شد آشفته چين چين شكن زلفش آشفته كند قلبم چون قلب شكن باشد صالح همي خواهداز لعل گهربارش يك بوسه شيرين كان به ز لبن باشد
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت
6:42 توسط احمدرضا معصومي دهقي| |
نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت
6:56 توسط احمدرضا معصومي دهقي| |
نه به دل امید وصلی نه به سینه عشق یاری
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت
6:29 توسط احمدرضا معصومي دهقي| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت
7:1 توسط احمدرضا معصومي دهقي| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت
5:42 توسط احمدرضا معصومي دهقي| |


